زیباترین هدیه خدا ، رادین پسریزیباترین هدیه خدا ، رادین پسری، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 23 روز سن داره
پیوند بهار زندگیمونپیوند بهار زندگیمون، تا این لحظه: 17 سال و 5 ماه و 27 روز سن داره

"ב ر نـــــیــــــــــ♥ـــــــــــمـــه راه پاییــــــــز "

... مسافرت رادین جون به شمال ...

1391/8/18 19:46
نویسنده : مامان رادين
200 بازدید
اشتراک گذاری

به نام خالق طبیعت زیبا

  • مسافرت رادین به شمال                                                         ١٨/٠٨/١٣٩١

 

یه شیش ماهی از آخرین سفرم به شمال می گذره و حسابی دلم واسه شمال پر می زنه ...

نه این که فرصتش نبوده تا بریم ، نه ، از شمال رفتن تو تابستون ، تو اون فصل گرم متنفرم ......

چون اصلا ً بهم تو گرما خوش نمی گذره و همش شرجی بودن هوا اذیتم می کنه ...

واسه همین منتظر بودم تولد قند عسلی رو بگیرم و واکسنشم بزنه و بعد بریم یه دوری بزنیم ...

خوب شرایط کاری بابایی طوری نیست که بتونیم دو تا دور بزنیم و مجبوریم تا از غروب چهار شنبه و پنج شنبه و جمعه استفاده کنیم...

غروب حرکت کردن و رفتن به شمال که بی فایده است ، چون چیزی دیده نمی شه و من علاوه بر روح نوازی می خوام چشم نوازی هم کنم و از دیدن طبیعت ناب و بکر شمال لذت ببرم ...

بابا احمد و مامانی و دایی آرمان (البته اگه زیر قولش نزه) هم قرار بود بیان شمال اما باید تا اومدن دایی آرمان از دانشگاه تا پنج شنبه غروب  صبر می کردند و هم اینکه مامانی باید با همکارهاش زوار دیدن هم می رفت...

 صبح پنج شنبه ، تا بابایی کار بانکیش رو انجام بده و شما شازده از خواب بیدار بشی و من وسائل رو جمع کنم ساعت 10:30 شد وسفرمون شروع شد ...

نه سنگکی سر کوچه باز بود نه بربری پزی اون ور خیابون ، ناچار بابا واسه صبحونه از نونهای بسته ایی از مغازه خرید با یه قالب پنیر و تخمه آفتاب گردون وبعد حرکت کردیم ...

همون اواهای راه خوابت برد...

هوا خدا روشکر آفتابی و گرم بود ...

ساعت 11:30 بود که رسیدیم منجیل و تازه صبحانه خوردیم......

شما هم بعد یه خواب خوب ماشینی بیدار شد و حسابی سر حال بودی و  پا به پای بابایی صبحانه خوردی و بعد حرکت کردیم ...

دیگه سر ظهر بود و هوا حسابی گرم شده بود و هر چی جلو تر می رفتیم و به دریا نزدیک تر می شدیم هوا شرجی تر میشد و این منو کلافه می کرد ...

رادین هم تو مسیر دوباره خوابیدی  و حوصلم  سر میومد.......

به بابایی گفتم تا ما رو ببره قلعه رود خان تا هوای خنک کوه آرومم کنه و بابایی هم رفت . به فومن  که نزدیک می شدیم هوا ابری تر می شد و به خنکی هوا اضافه می شد ...

وارد راه قلعه که شدیم که بیدار شدی ...

ساعت نزدیک 2:00 بود و تو مسیر هم انواع حیوانات اهلی پیدا می شد و منم همه رو بهت معرفی    می کردم ...

آقا گاوِ ، خانم اردکِ ، آقا اسبِ و خانم مرغ ِ و جوجه طلایی ،...

پنج شنبه بود وروز کاری و هم اینکه هفته پیش به خاطر عید قربان چند روز تعطیل بود و زیاد شلوغ نبود و کیائی هم که بودند از اهالی همون اطراف بودند و یه عده ایی توریست . دانشجو ...

حسابی از اونجا خوشت اومده بود و ابراز شادی می کردی ....

رفتیم پائین سمت رودخونه تا عکس بیندازیم ، از اون همه پله بالا رفتن و رسیدن به قلعه با رادین سخت بود و هم اینکه احتمال بارندگی بود و من فراموش  کرده بودم چتر بیارم ...

یه چند تایی عکس انداختم ازت و بعد بابایی گذاشتت تو آلاچیق چوبی ...

از صدای خوردن پاهات رو چوب خوشش اومده بود و مدام به این طرف و اون طرف می رفتی و پاهاتو محکم به کف چوبی می کوبیدی و دست می زدی و جیغ می کشیدی ...

بعد رفت و با بابا محسن آب بازی کردی و دستت رو به آب زد ی و بعد خوشت اومد می خواستی خودتو از بغل بابایی بیندازه تو آب ...

ساعت 3:30 بود که به طرف فومن حرکت کردیم ، بابایی گفت و مسیر قلعه ناهار بخوریم اما من گفتم چون خلوته و آخر هفته است و یه هفته مسافر نداشته ، غذاهاش مونده است و بریم داخل شهر غذا بخوریم ...

به فومن که رسیدیم ، بابا جلو یه رستوران نگه داشت و رفتیم و ناهار خوردیم ....

غذا رو که آوردند چون در حال آموزش تنها غذا خوردن بودی ، تا غذا آوردند ، با دستت برنج رو چنگ زدی و گذاشتی دهنت ...

اول ناراحت شدیم و بابایی خجالت کشید و بهم گفت وقتی می زاری تنها غذا بخوره همینه دیگه ولی من چیزی نگفتم بلاخره چی باید تنها غذا خوردن رو یاد بگیری دیگه ...

بعد از خوردن ناهار به سمت لاهیجان حرکت کردیم ...

بابا احمد زنگ زد و گفت که حرکت کردند و تو راه هستند ...

دیگه هوا تاریک شده بود ...

از تاریکی هوا استفاده کردی و دوباره خوابیدی  و بابا گذاشتت پشت ماشین ...

یه نیم ساعتی تو پمپ گاز سنگر صبر کردیم و بعد گاز زدن و خوردن چای دوباره حرکت کردیم ...

بعد یه نیم ساعت از خواب بیدار شدی و گریه کردی ، آخه تو بغل من نبودی تا راحت بخوابی ...

از تو شهر لاهیجان رفتیم و یه دوری  تو شهر زدیم و بعد به سمت املش حرکت کردیم ...

به لنگرود که رسیدیم ، بابا جلوی  آستانه امام زا ده نگه داشت و رفت تا نماز بخونه و ما با هم تو حیاطش بازی کردیم ...

همه اونجا عاشقت شده بودند ...

بعد از اومدن بابایی به سمت خونه مامان بزرگم حرکت کردیم ...

ساعت 8:00 بود که رسیدیم خونه مامان بزرگ ...

هوا دیگه بارونی شده بود ، می خواست بباره ...

مامان بزرگ پاهاش خیلی درد می کرد و خیلی ضعیف شده بود ...

اما با اون وجود دلش می خواست رادین رو بغل کنه ...

بعد از خوردن چای و شیرینی ، حدود ساعت 10:30 بود که بابا احمد و مادر روحی اومدند ...

بعد از مدتی صحبت و خوردن شام دیگه حسابی خوابمون گرفته بود و همگی خوابیدیم ...

صبح که از خواب بیدار شدیم بعد از خوردن یه صبحانه مفصل ، من و بابا احمد ظرف و ظروف های مامان بزرگ رو مرتب کردیم و حدود ساعت 11:30 با خداحافظی از مامان بزرگ راهی شدیم به قصد برگشت ...

تو راه اول یه سری به دریا زدیم ...

اون همه آب رو که دیدی ، کلی تعحب کردی و هیحان زده شده بودی ...

دلت می خواست بری تو اونهمه آب ...

تا لبه آب می رفتی و با اومدن موج تند فرار می کردی ، اما یه بار نتونستی خودت رو نجات بدی و افتادی و همه لباست خیس شد ...

با گرفتن عکس یادگاری راهی رفتن به سمت چالوس شدیم ، تصمیم داشتیم  از جاده چالوس برگردیم ...

ناهارو به "سرولات" رستوران "نه نه خاور" رفتیم و مهمون بابا احمد بودیم ...

بعد از خوردن ناهار حرکتمون رو ادامه دادیم  به قصد خونه...

اما هوا زود تاریک شد و نتونستیم از مناظر زیبای جاده چالوس استفاده کنیم ...

حیف شد ، اما این سفر دو روزه خیلی خوش گذشت ...

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)